عقیق
اين شعر رو تقديم مي كنم به همه مادراي دنيا و مادر خودم كه ازش دورم مادر عزيزم دوستت دارم تقديم دوست كردم تصوير خويشتن را تا جاي من ببوسد آن روي چون سمن را اي عكس چهره من چو ميرسي به كويش در پاي او افشان يكباره جان وتن را زان طره معنبر كان ماه ار بچنبر بستان به جاي شكر بوسي از آن دهن را گر آن پري شمايل باشد به مهر مايل در گردنش حمايل كن دست خويشتن را پنهان ز لعل خوشش و ز چشم عييب پوشش آهسته زير گوشش برگو تو اين سخن را كايم شبي بكويت گيرم كمند مويت روشن كنم ز رويت خرگاه و انجمن را هان اي امير بانو عشقت كشد ز هر سو از آن كمند گيسو بر گردنم رسن را ماهي نموده بر سر از مشك ناب افسر سر وي نموده در بر از لاله پيرهن را مهرت به جان سپردم در عشق پا فشردم زين عيش تازه بردم از دل غم كهن را اين راز از حبيب است وين درد با طبيب است فرياد عندليب است كاشفته اين چمن را هر کس _زن یا مرد _در نماز سستی کند خداوند هیجده کفر به او میدهد : شش تا در دنیا ،سه تا هنگام مرگ ، سه تا در قبر ، سه تا در قیامت ، سه تا وقت عبور از صراط . اما در دنیا : برکت از رزق و زندگیش بردارد ، نور از صورتش بر گیرد ، بهره ای از اسلام به وی ندهد ، دعای صالحان را در حقش مستجاب نکند ، و دعایش را اجابت نفرماید . اما به هنگام مرگ: به ذلت جان دهد ، چنان سنگینی در خود احساس کند که گویا کوهیبر او افتاده و چندان ضعف بر او غلبه می کند که گویا شلاق به او می زنند ، دیگر آنکه تشنه شود به طوری که اگر همه آبهای دنیا را بیاشامد سیر نشود ، سوم آنکه گرسنه گردد چنان که اگر همه غذاهای دنیا را بخورد سیر نشود . اما در قبر : غصه شدید و تاریکی ، تنگی قبر و عذاب تا قیامت ، محرومیت از بشارت ملائکه رحمت ، اما در محشر : به صورت حیوان محشور شود ، نامه عملش را به دست چپش بدهد و حسابش طولانی شود اما بر سر پل صراط : خدا به او نظر رحمت نفرماید و (از گناه ) پاکش نکند ، عوضی از او نپذیرد ، و هزار سال برای حساب نگاهش دارد ، سپس او را وارد جهنم کند ، چنان که خداوند می فرماید : (از جهنمیان پرسند :) چه چیز شما را به دوزخ کشید ؟ گویند : ما از نمازگزاران نبودیم . چندی پیش داستانی خواندم که در مراقبت از لقمه، از حوالات پدر مقدس (قدس سره) بیان شده بود که برایم بسیار جالب بود،در حالی که می توان از آن درس های زیادی گرفت ، امیدوارم شما هم از آن بهره کافی را ببرید . داستان به این شرح است : پدر مقدس به نام محمد ، روزی پس از انجام کارهای روزانه ، لب جوی آبی نشست تا غبار خستگی را از دست و صورت خویش بشوید . در این لحظه سیب سرخ و درشتی که در جوی آب افتاده بود و از مقابلش می گذشت توجهش را جلب کرده ، یک آن بدون توجه سیب را گرفت و خورد . بعد از خوردن سیب به خود آمد و به فکر فرو رفت که نکند صاحب این سیب راضی نباشد و من لقمه حرامی را تناول کرده باشم . لذا جوی آب را دنبال کرد تا رسید به باغی که آب از زیر شاخه های سیب عبور می کرد . فهمید که بهید مالک این باغ ، صاحب سیبی باشد که او خورده بود . این طلبه جوان ، از آنجا که در خوراک خود دقت وافر داشت ، در مقام طلب حلالیت از صاحب باغ بر آمد صاحب باغ گفت : به یک شرط بر تو حلال می کنم . شرط من این است که با دختر من که هم کر است و هم کور و هم شل ، ازدواج کنی ! اهمیت لقمه حلال برای این جوانی که آرزوها برای ازدواج در دل پرورانده بود ، آن قدر زیاد بود که آن را بر امیال نفسانی خویش مقدم داشته و به این ازدواج به ظاهر شوم تن داد . دختر را به عقد او در آورده و او را نزد عروس فرستادند . دامادی که بخت خود را در خود تیره دیده بود وارد حجله شد . عروس به داماد سلام کرد . با سلام دختر ، داماد را به تعجب عمیقی فرو برد . رو به دختر کرد و به او گفت : تو که لال بودی !! دختر لبخندی زد و نقاب از چهره کنار زد : لال نیستم ، کر هم نیستم ، شل هم نیستم . بلند شد و چند قدمی راه رفت ، تا خیال محمد از همه چیز راحت باشد . محمد که مدحوش و مسحور زیبایی او شده بود بی مهابا فریاد کشید : تو زن من نیستی ، زن من کجاست ؟ پدر زن محمد وارد اتاق شد . و لبخند زنان صورت محمد را بوسید و طوری که همه بشنوند ، بلند گفت : بله آقا محمد ! عاقبت تقوا و پرهیزگاری این است ...آن دخختر زیبا رو زن توست . هیچ شکی نکن ...اگر گفتم شل است یعنی با دست و پا گناه نکرده است . و اگر گفتم کر است چون غیبت کسی را نشنیده است ... آری خواننده محترم ! این ، نقش لقمه حلال و عاری از شبهه در زمینه سازی کمالات مقدس اردبیلی است که موانع و ارتباط و ملاقات با ائمه (ع) را برای وی هموار کرده بود . 











